فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

626

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

مرد قوى نژاد از قوم ، تمام و كمال از هر چيزى . عَنْ - از حروف جرّ است ، و از معانى آن ( 1 ) رفتن و گذشتن مانند : « ( تَرَحَّلَ عَنْ مَكانٍ ) » : از آنجا رفت ؛ ( 2 ) عَوض و بَدَل مانند « يَوْمَ لا تجْزي نَفسٌ عَنْ نَفْسٍ » : كسى به جاى ديگرى مجازات نمىشود ؛ ( 3 ) تعليل مانند « ما فَعَلَ ذلِكَ إلَّا عَنْ اضْطِرَارٍ » : آن كار را به علَّت ناچارى و ضرورت انجام داد ؛ ( 4 ) بَعْد مانند « عَنْ قَليل تَرَى » : بعد از اندكى خواهى ديد ؛ ( 5 ) استعلاء مانند « احْبَبْتُ الإِحْسانَ الى الفُقَراءِ عَنْ كثْرَةِ الصَّلَاة » : احسان به فقرا را بر نماز بسيار ترجيح مىدهم ؛ ( 6 ) و گاهى مرادف ( ب ) مىآيد مانند * ( « وَما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى » ) * : از راه هوا و هوس سخن نمىگويد ؛ ( 7 ) و گاهى به صورت اسم است كه قبل از آن حرف جر مىآورند مانند « جَلَسَ مِنْ عَنْ يَسَارِ الخَلِيفَة » : از طرف چپ خليفه نشست . عَنَّ - - عَنّاً و عَنَناً و عُنُوناً [ عنّ ] له الشيءُ : در برابر او نمايان شد و اعتراض كرد ، - عَنِ الشَّيءِ : از آن چيز روى گردانيد ، - الْفَرَس : عنان اسب را گرفت ، - اللَّجامَ : براى لگام عنان ساخت ، - الكِتابَ : عنوان كتاب را نوشت . عَنَا - - عَنَاءً و عُنُوّاً [ عنو ] له : در برابر او فروتنى كرد ، - فِى الْقَوم : در ميان آنها اسير شد ، - ه الأَمْرُ : آن كار برايش اهميّت داشت ، - الأَمرُ عليه : كار بر او سخت شد ، - تِ الأُمُورُ بفلانٍ : سختيها بر او وارد شد ، - الشَّيءَ : آن را آشكار و نمايان كرد ، - تِ الأَرضُ بِالنَّبَات : زمين گياه و سبزه رويانيد ، - عَنْوَةً : چيزى را به زور و يا به آرامى گرفت . عَنَى - - عَنْياً و عِنَايَةً [ عني ] بما قاله كذا : چيزى را با اراده و قصد گفت ، - عِنَايَةً اللَّه بِه : خداوند او را نگهدارى كرد ، - عَنَايَةً و عِنَايَةً و عُنيّاً الأمرُ فُلاناً : آن كار فلانى را به خود مشغول ساخت ، - « عَنْياً الأَمرُ لِفُلان » : آن پيشامد براى او حادث شد ، - فيه الأَكْلُ : خوردن غذا براى او سودمند شد ، - تِ الأرضُ بِالنَّبات : زمين گياه و سبزهء خود را آشكار كرد . عَنَّى - تَعْنِيَةً [ عنو ] الرجُلَ : او را بازداشت كرد . عَنَّى - - تَعْنِيَةً [ عني ] الرجُلَ : او را اذيت و آزار نمود ، - الكتابَ : براى آن كتاب عنوان نوشت . العَنَا - [ عني ] : رنج و خستگى . العَنَاء - [ عني ] : رنج و خستگى . العُنَّاب - ( ن ) : عناب ، گياهى است از رستهء ( النَّبْقِيّات ) و خوردنى است . العَنَّاب - فروشندهء انگور . العُنَّابَة - ( ن ) : يك دانه عناب . العِنَادِيَّة - أو المِثَالِيَّة : يكى از مذاهب فلسفى است كه پيروان آن مُنكر حقايق اشياء مىباشند و بر آنها ( سوفسطائيان ) اطلاق مىشود . العَنَاق - ج أَعْنُق و عُنُوق ( ح ) : بزغالهء ماده زير يكسال ؛ « عَنَاقُ الأرض » : گربهء وحشى كه آن را ( سياه گوش ) نامند و از جانوران درنده است . العِنَاقِيَّة - ( ن ) : درخت گُلى است زيبا از رسته ( الدِّفْلِيَّات ) كه داراى گُلهاى درشت و آبى و يا سفيد و يا سُرخ رنگ است ، گل تلفونى . العَنَان - [ عنّ ] : ابر ؛ « عَنانُ السَّماءِ » : دامنهء بلند آسمان هنگام نگاه كردن به آن ؛ « عَنَانُ الدّار » : گوشهء خانه . العِنَان - [ عنّ ] : مص ، اسم است از ( عَنَّ الشَّيءُ ) هرگاه كه رو به رو ظاهر شود ؛ « شركَةُ العِنَان » : شركت دو نفرى با سهام معينى از سرمايه شركت ولى در ساير موارد هر يك استقلال مالى و كسبى خود را حفظ دارند ، - ج اعِنَّة و عُنُن : لگام كه بر دهان اسب قرار مىگيرد ولى داخل دهان نمىشود ؛ « ذلَّ عِنَانُه » : عنان خود را به ديگرى داد و دنباله رو او شد ؛ « اطْلَقَ لَه العِنان » : به او آزادى عمل داد . العَنَانَة - [ عنّ ] : يك پاره ابر . العَنَايَة - [ عني ] : توجه و اهتمام . العِنَايَة - [ عني ] : عنايت و اهتمام ؛ « العِنَايَةُ الإلْهِيَّة » : حكمت والاى خداوندى كه مدبّر تمام امور و كارهاست . عَنَّبَ - تَعْنِيباً [ عنب ] الكرمُ : درخت مو انگور داد . العِنَب - ج أَعْنَاب : انگور به رنگهاى مختلف ( سفيد و سرخ و سياه ) كه از آن مي و مُربّا سازند و نيز خشك شدهء آن را به گونهء كشمش مىخورند ؛ « عِنَبُ الثَّعلَب » ( ن ) : گياهى است كه از رستهء ( الباذنجانيات ) كه در زبان فارسى به آن ( تاجريزى ) گويند . اين گياه داروئى است كه در پزشكى و درمان از آن استفاده مىشود ؛ « عِنَبُ الحيَّة » ( ن ) : گياهى است از رستهء ( القَرْعِيّات ) بنام ( هزار گوشان ) كه در پزشكى نيز از اين دارو استفاده مىشود ؛ « عِنَبُ الدبّ » ( ن ) : گياهى است از رشتهء ( الخَلَنجيَّات ) به نام ( غباريه ) كه از آن براى دباغى پوست و براى درمان بيمارى اسهال استفاده مىشود . العِنَبَة - يك حبّهء انگور . عَنْبَرَ - عَنْبَرَة [ عنبر ] الشيءَ : آن چيز را با عَنبر خوشبو كرد . العَنْبَر - ج عَنَابِر [ عنبر ] : عطرى است خوشبو ، - ( ن ) : زعفران ، انبار غله ، - ( ح ) : گونه اى ماهي بنام حوت كه درازى آن 60 قدم است و داراى سرى بزرگ و دندان است ؛ « عَنْبَرُ الشِّتاء » : سختى زمستان . العَنْبَرِيّ - مي كه با عنبر خوشبو شده باشد . العِنَبِيَّة - ( ز ) : ميوه اى است مانند انگور و كشمش كه هستهء بزرگ نداشته و تُخمهء ريز دارد ، - ( ن ) : گياهى است از رستهء ( الخَلَنْجِيّات ) خوش مزه كه در اروپا و آمريكا مىرويد ولى در مناطق مديترانه و خاورميانه نمىرويد و موجود نيست . عَنِتَ - - عَنَتاً : در امر دشوارى قرار گرفت ،